تبليغاتX
snow mountain
در این هستی غم انگیز

وقتی حتی روشن کردن یک چراغ ساده ی « دوستت دارم»

کام زندگی را تلخ می کند

وقتی شنیدن دقیقه ای صدای بهشتی ات

زندگی را

تا مرزهای دوزخ

می لغزاند

دیگر – نازنین من –

چه جای اندوه

چه جای اگر...

چه جای کاش...

و من

– این حرف آخر نیست –

به ارتفاع ابدیت دوستت دارم

حتی اگر به رسم پرهیزکاری های صوفیانه

از لذت گفتنش امتناع کنم.
+ نوشته شده توسط فرزانه در چهارشنبه 11 آبان1390 و ساعت 15:25 |
چقدر کم تــــــــوقع شده ام!
نه آغوشت را میـخواهم،
... نــــــــــه یک بوسـه !
همین که بیایی و از کنارم رد شوی کافیست...!
مرا به آرامش میرساند حتی اصطحکاک ســـایه هایمان،
لعنتی...
+ نوشته شده توسط فرزانه در چهارشنبه 6 مهر1390 و ساعت 12:58 |
اینجا زمین است ؛ حوا بودن تاوان سنگینی دارد!

 

در سرزمین من

هیچ کوچه ای

به نام هیچ زنی نیست

و هیچ خیابانی …

 

بن بست ها اما

فقط زنها را می شناسد انگار...

 

در سرزمین من

سهم زنها از رودخانه ها

تنها پل هایی است

که پشت سر آدمها خراب شده اند...

 

اینجا

نام هیچ بیمارستانی

مریم نیست

تخت های زایشگاهها اما

پر از مریم های درد کشیده ای است

که هیچ یک ، مسیح را

آبستن نیستند ...

 

 

من میان زن هایی بزرگ شده ام که شوهر برایشان حکم برائت از گناه را دارد ...!!!

 

 

نمي دانم چرا شعار از
لياقتم ،صداقتم ،نجابتم و ... مي دهي
تويي که مي دانم اگر بداني بکارتم به تاراج رفته ،انگ هرزه بودن مي زني
و مي روي
اما بگرد ،پيدا خواهي کرد
اين روز ها صداقت
و ،لياقت و ،نجابتي که تو مي خواهي زياد ميدوزند!!

       

امروز پول تن فروشیم را به زن همسایه هدیه کردم ، تا آبرو کند ...

برای نامزدی دخترش !

و در خود گریستم ...

برای معصومیت دختری که بی خبر دلش را به دست مردی سپرده که دیشب ،

تن سردم را هوسبازانه به تاراج برد ...

و بی شرمانه می خندید از این پیروزی ...!!!!

 

 

روي حرفم، دردم با شماست

اگر زني را نمي خواهيد ديگر

يا برايش قصد تهيه زاپاس را داريد

به او مردانه بگو داستان از چه قرار است

آستانه ي درد او بلند است .

...يا مي ماند

يا مي رود!

هر دو درد دارد!

اينجا زمين است

حوا بودن تاوان سنگيني دارد...

+ نوشته شده توسط فرزانه در یکشنبه 5 تیر1390 و ساعت 8:56 |

  از زبان يك همنوع


بسیار دور از هم قد کشیده‌ایم . هر یک بر فراز صخره‌ای بلند و دره‌ای عمیق؛ میانمان که با هیچ خاکستری پر نخواهد شد.

 

جدایمان کردند؛ از روز اول مهر. با پوشش‌های متفاوت.

 

مانتو و مقنعه و چادر تیره بر من پوشاندند و تو را با لباس فرم و کله‌ای تراشیده به ساختمانی دیگر فرستادند. من را به مدرسه‌ی دخترانه و تو را پسرانه .

 

دانشگاه هم که رفتیم جدایمان کردند. با ردیف‌های دور از هم . نیمکت‌های خانم‌ها و آقایان. با درها و راهروها و ورودی‌ها و خروجی‌های خواهران و برادران .

 

جدایمان کردند و ما بسیار دور از هم قد کشیدیم . در اتوبوس با میله‌ها و در حرم و امامزاده با نرده‌ها و در دریا و ساحل با پارچه‌های برزنتی. ..

 

آنقدر دور و غریب از هم بزرگ شدیم تا تو شدی راز درک ناشدنی‌ای برای من؛ و من شدم عقده‌ی جنسی سرکوب شده‌ای برای تو.

 

تا هر جا که دیگر  نتوانستند جدایمان کنند، در تاکسی و خیابان، از زور ناداني و بیماری و عقده‌های جنسی، من در پي يك نگاه و توجه و متلك از تو باشم ... و تو خود را به من بمالی و برهنگی ساق پایم حالی به حالی‌ات کند و نگاه حریص‌ات مانتو ام را بدرد .

 

جدا و بسیار دور از هم قد کشیدیم انقدر که تا پایین تنه هایمان معذب مان کرد خیال کردیم عاشق شده‌ایم و چون عاشق هستیم باید ازدواج کنیم و بعد هم با هزاران عقده‌ی بیدار و خفته به زیر یک سقف رفتیم .

 

بسیار دور از هم قد کشیدیم. انقدر که دیگر نگاه‌مان نیز یکدیگر را خوب و درست ندید و نگاه‌های انسانی جای خود را به نگاه جنسیتی دادند درهمه جا. در محل کار، در محافل فرهنگی و علمی و حتی جلسات سیاسی .

 

و من  باید تقاص همه‌ی این فاصله ها را بپردازم . تقاص دوری از تو و بر صخره‌ای دیگر قدکشیدن را . تقاص تو را ندیدن و نشناختن را .

 

باید که تنم بلرزد وقتی هوا تاریک می‌شود و من تنها در خیابانم؛ وقتی دنبال کار می‌گردم؛ وقتی تاکسی سوار می شوم .

 

اینجا یک مستراح عمومی است به وسعت یک کشور.

 

بهتان بر نخورد...

 

آخر سالیان سال است که در همه جای دنیا، فقط مستراح‌ها را زنانه و مردانه کرده‌اند

 

+ نوشته شده توسط فرزانه در یکشنبه 18 اردیبهشت1390 و ساعت 14:10 |

شبي از پشت يك تنهايي نمناك و باراني

تو را با لهجه‌ي گل‌هاي نيلوفر صدا كردم

تمام شب براي با طراوت ماندن باغ قشنگ‌ آرزوهايت دعا كردم 
و تو در پاسخ آبي‌ترين موج تمناي دلم گفتي
دلم حيران و سرگردان چشماني‌ست رويايي
و تو بي‌آنكه فكر غربت چشمان من باشي 
نمي‌دانم كجا، تاكي، براي چه
ولي رفتي و بعد از رفتنت
باران چه معصومانه مي‌بارد
و بعد از رفتنت يك قلب دريايي ترك برداشت
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمي خاكستري گم شد 
و گنجشكي كه هر روز از كنار پنجره
با مهرباني دانه برمي‌داشت
تمام بال‌هايش غرق در اندوه غربت شد 
و بعد از اين همه طوفان و وهم و پرسش و ترديد
كسي از پشت قاب پنجره آرام و زيبا گفت
تو هم در پاسخ اين بي‌وفايي‌ها بگو
در راه عشق و انتخاب آن خطا كردم
و من در حالتي ما بين اشك و حسرت و ترديد
و من در اوج پاييزي‌ترين ويراني يك دل
ميان غصه‌اي از جنس بغض كوچك يك ابر 
نمي‌دانم چرا؟ شايد به رسم و عادت پروانگي‌مان باز 
براي شادي و خوشبختي باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم

 

+ نوشته شده توسط فرزانه در چهارشنبه 17 آذر1389 و ساعت 15:7 |

 

بخاطر غریب و بی صدا آمدنش
بخاطر رنگ زرد زیبا و دیوانه کننده اش
بخاطر خش خش گوش نواز برگ هایش
بخاطر صدای نم نم باران های عاشقانه اش
... بخاطر رفتن و رفتن... و خیس شدن زیر باران های پاییزی
بخاطر بوی مست کننده خاک باران خورده کوچه ها
بخاطر غروب های نارنجی و دلگیرش
بخاطر شب های سرد و طولانی اش
بخاطر تنهایی و دلتنگی های پاییزی ام
بخاطر پیاده روی های شبانه ام
بخاطر بغض های سنگین انتظار
بخاطر اشک های بی صدایم
بخاطر سالها خاطرات پاییزی ام
بخاطر معصومیت کودکی ام
بخاطر نشاط نوجوانی ام
بخاطر تنهایی جوانی ام
بخاطر اولین نفس هایم
بخاطر اولین گریه هایم
بخاطر اولین خنده هایم
بخاطر دوباره متولد شدن
بخاطر رسیدن به نقطه شروع سفر
بخاطر یک سال دورتر شدن از آغاز راه
بخاطر یک سال نزدیک تر شدن به پایان راه
بخاطر غریبانه و بی صدا رفتنش
پاییز را دوست دارم، بخاطر خود پاییز
و من عاشقانه پاییز را دوست دارم

...
+ نوشته شده توسط فرزانه در شنبه 22 آبان1389 و ساعت 16:7 |
کشيشى يک پسر نوجوان داشت و کم‌کم وقتش رسيده بود که فکرى در مورد شغل آينده‌اش بکند. پسر هم مثل تقريباً بقيه هم‌سن و سالانش واقعاً نمي‌دانست که چه چيزى از زندگى مي‌خواهد و ظاهراً خيلى هم اين موضوع برايش اهميت نداشت

  يک روز که پسر به مدرسه رفته بود، پدرش تصميم گرفت آزمايشى براى او ترتيب دهد

به اتاق پسرش رفت و سه چيز را روى ميز او قرار داد

 يک کتاب مقدس،
يک سکه طلا
و يک بطرى مشروب .

  کشيش پيش خود گفت

  « من پشت در پنهان مي‌شوم تا پسرم از مدرسه برگردد و به اتاقش بيايد. آنگاه خواهم ديد کداميک از اين سه چيز را از روى ميز بر مي‌دارد. اگر کتاب مقدس را بردارد معنيش اين است که مثل خودم کشيش خواهد شد که اين خيلى عاليست

 

   اگر سکه را بردارد يعنى دنبال کسب و کار خواهد رفت که آنهم بد نيست

 

 

 

 امّا اگر بطرى مشروب را بردارد يعنى آدم دائم‌الخمر و به درد نخوري خواهد شد که جاى شرمسارى دارد

 

 


مدتى نگذشت که پسر از مدرسه بازگشت. در خانه را باز کرد و در حالى که سوت مي‌زد کاپشن و کفشش را به گوشه‌اى پرت کرد و يک راست راهى اتاقش شد. کيفش را روى تخت انداخت و در حالى که مي‌خواست از اتاق خارج شود چشمش به اشياء روى ميز افتاد. با کنجکاوى به ميز نزديک شد و آن‌ها را از نظر گذراند.

کارى که نهايتاً کرد اين بود که کتاب مقدس را برداشت و آن را زير بغل زد. سکه طلا را توى جيبش انداخت و در بطرى مشروب را باز کرد و يک جرعه بزرگ از آن خورد

 . . .

  کشيش که از پشت در ناظر اين ماجرا بود زير لب گفت

  « خداى من! چه فاجعه بزرگي ! پسرم سياستمدار خواهد شد !  »  

 

+ نوشته شده توسط فرزانه در شنبه 15 آبان1389 و ساعت 9:33 |
 

دستهایم تو را می خوانند

و تو رؤیایی بیش نیستی

بی هیچ زمزمه ای ،بی هیچ کلامی

مرا میان خوابها و خیالها رها می کنی

چگونه می توان با تو زیستن

چگونه می توان با تو خندیدن و گریستن

تو را نه عشقیست در دل

و نه کلامی صادقانه بر لب

تو را می خواهم نه با نگاهی از سر خشم

تو را می خواهم نه با قلبی در انتظار دیگری

تو را می خواهم نه با دستهایی در جستجوی جسمی ناآشنا

تو را می خواهم ،تمام قلبت را می خواهم

چشمها و دستهایت را

و آغوشت را که تمام هستی من است

مرا بیدار کن از این رؤیای تلخ

مرا به حقیقت برسان فقط به حقیقت

مرا میان بودن و نبودن رها مکن .

 

 

+ نوشته شده توسط فرزانه در شنبه 30 مرداد1389 و ساعت 12:51 |
  

تو را خدا به من معرفی کرد

گرمی دستهایت را می شناسم

لحظه ای که به دستهای یخ کرده من گره خورد

و من لبریز از حس بودن شدم

سکوت چشم هایت را باور دارم

وقتی که با من حرف می زند

احساسم به من دروغ نمی گوید

تو را خدا به من هدیه کرد

و تو را بزرگترین معجزه برای قلب کوچک من قرار داد

 تو را می پرستم

تا لحظه ای که نفس هایم نفس میزند

و تو را می بوسم تا سحر گاهان

و لبانت را به میهمانی بوسه لبهایم دعوت می کنم

تا پرستیدن را به پروانه ها یاد دهم

روزها و شبها می گذرند

و من در انتظار دیدار تو می مانم

و دلگیرم از فاصله ها

که تو را از من دور می کند

و من می بارم و می نالم تا تکراری دوباره

دستهایت را دوست دارم وقتی به رسم عشق به دستان من گره می خورد

گرمی تنت را دوست دارم

وقتی تو را به آغوش می گیرم

و من هزار بار متولد میشوم

و مست از حضور تو به خواب می روم تا طلوع روشن فردا

شبانگاهان که تو در کنارم نیستی

قلبم را به امید فردا

به امید دیدار دوباره تو آرام می کنم

و دوری تو چقدر رنج آور است

برای قلب کوچک من

که به دستان تو،به چشمان تو و به لبخند عاشقانه ات عادت کرده

در واپسین لحظه های دلتنگی

این صدای توست که به من امید بودن می دهد و مرا وادار به زیستن می کند

در تمام ثانیه ها و دقیقه های عمرم

در تمام روزها و شبهایم خیال بودن در کنار توست که مرا زنده نگه می دارد

پس دستهایت ،چشمهایت و گرمی تنت را از من دریغ مدار تا لحظه ای که قلبم می تپد.

 

 

+ نوشته شده توسط فرزانه در شنبه 29 خرداد1389 و ساعت 12:21 |


چو خورشید تابان میان هوا       نشسته برو شاه فرمان روا
 
جهان انجمن شد بر آن تخت او       شگفتی فرو مانده از بخت او
  
به جمشید بر گوهر افشاندند            مر آن روز را روز نو خواندند
سر سال نو هرمز فرودین              برآسوده از رنج روی زمین
به نوروز نو شاه گیتی فروز               بر آن تخت بنشست فیروز روز
بزرگان به شادی بیاراستند                 می و رود و رامشگران خواستند
چنین جشن فرخ از آن روزگار              به ما ماند از آن خسروان یادگار



+ نوشته شده توسط فرزانه در پنجشنبه 27 اسفند1388 و ساعت 13:46 |