تو را خدا به من معرفی کرد
گرمی دستهایت را می شناسم
لحظه ای که به دستهای یخ کرده من گره خورد
و من لبریز از حس بودن شدم
سکوت چشم هایت را باور دارم
وقتی که با من حرف می زند
احساسم به من دروغ نمی گوید
تو را خدا به من هدیه کرد
و تو را بزرگترین معجزه برای قلب کوچک من قرار داد
تو را می پرستم
تا لحظه ای که نفس هایم نفس میزند
و تو را می بوسم تا سحر گاهان
و لبانت را به میهمانی بوسه لبهایم دعوت می کنم
تا پرستیدن را به پروانه ها یاد دهم
روزها و شبها می گذرند
و من در انتظار دیدار تو می مانم
و دلگیرم از فاصله ها
که تو را از من دور می کند
و من می بارم و می نالم تا تکراری دوباره
دستهایت را دوست دارم وقتی به رسم عشق به دستان من گره می خورد
گرمی تنت را دوست دارم
وقتی تو را به آغوش می گیرم
و من هزار بار متولد میشوم
و مست از حضور تو به خواب می روم تا طلوع روشن فردا
شبانگاهان که تو در کنارم نیستی
قلبم را به امید فردا
به امید دیدار دوباره تو آرام می کنم
و دوری تو چقدر رنج آور است
برای قلب کوچک من
که به دستان تو،به چشمان تو و به لبخند عاشقانه ات عادت کرده
در واپسین لحظه های دلتنگی
این صدای توست که به من امید بودن می دهد و مرا وادار به زیستن می کند
در تمام ثانیه ها و دقیقه های عمرم
در تمام روزها و شبهایم خیال بودن در کنار توست که مرا زنده نگه می دارد
پس دستهایت ،چشمهایت و گرمی تنت را از من دریغ مدار تا لحظه ای که قلبم می تپد.
+ نوشته شده توسط فرزانه در شنبه 29 خرداد1389 و ساعت
12:21 |